ازم پرسید مدرک در این زمینه یا دوره مربی گری داری گفتم نه.خلاصه گف باید نگا کنم به کارت دوربینم داره به تموم کلاسا.ووووووووی
بهم گف باید کلاس داریت عالی باشه جدای آموزش و بازی و شعر و اینا کلاسداری مهمه زیاد رو ندی زیادم خشونت بخرج ندی.و ...
اصلا از اون روز که عمه این پیشنهادو داد تو رو درواسی قرار گرفتم و هیچی نگفتم.چون شنیدم مربی های مهد کودک با اون همه مدرک و رشته کوکیاری و اینا پول درست حسابی بهشون نمیدن و تایم کاریشون زیاده.از ۷:۳۰ صبح تا ۳ بعد از ظهر.درسته محیطش کاملا امنه و زنونه اس و با بچه ها سر و کار دارم اماا نمی ارزه هلک و هلک برم اون ور شهر جون بکنم که نه اینده شغلی داره نه سابقه میشه برا کارهای دیگ خخخخخ
ای خدا من چرا خجالتی ام اه
امروزم رفتم در کنارر مربی سابقشون که قراره بره نشستم تو کلاس و با چندتا از بچه ها کتاب کار، کار کردم و روز اول خوبی بود اکثرا همه ناز و حرف گوش کن بودن بجززززز ۳ تا پسررررررررررررررر
واااااااااااااااااای یعنی آخر لج و شلوغ و حرف گوش نکن.که خدارو شکر مگن دوتاشون قراره بره
نمیدونم چیکار کنم
واقعا گیج میزنم از یه طرف نیاز دارم کار کنم از یه طرف این کارو با این روحیه مزخرف ندارم.بهتره بگم الان ندارم
من این سه روزو میرم خبببب
هم اونا ببینن من تواناییم در چه حده هم من ببینم میتونم یا نه
بخدا اگه نتونم خودمو راضی کنم مرض ندارم که کاری کنم که دوس ندارم از ته دل. با اینکه میدونم براشون کم نمیذارم.ولی وجدانم راضی نمیشه اون موقع...
هوف مامانیییییی دلم برات خیلی تنگ شده با اینکه صبح دیدمت.دوستت دارم همه کسمممممم!
برچسب:
نویسنده: یاسین احمدی